اشراق
|
||
روزگار اين وبلاگ هم مثل خيلي از چيزهاي ديگر به سر رسيد. از اين به بعد ميتوانيد مرا در اين نشاني پيدا كنيد:
البته اگر دلتان خواست!
بورخس
سلام.
اينهم نشد وبلاگ نويسي. هر دو ماه يك دفعه متن نوشتن. خودم خوب مي دانم اما... بماند.
حالا كه دارم مي نويسم در اتاق تحريريه روزنامه ابتكار نشسته ام. صفحه ام را بسته ام و منتظرم تا پرينت قبل از چاپش را ببينم و بروم. حسابي خسته ام و مدام از خودم مي پرسم كه اين وضع را تا كي مي شود ادامه داد؟
اما زندگي همين است ديگر.
حالا مثلا شده ام دبير سرويس فرهنگ و هنر روزنامه ابتكار. نوشتن در يك روزنامه چيزي ست كه هميشه آرزويش را داشته ام اما حالا كه اينجا هستم چندان راضي نيستم. دلايل مختلفي دارد كه اينجا نمي شود نوشت اما به هر حال مي آيم و مي روم تا ببينيم چه مي شود.
اميدوارم از اين به بعد بتوانم بيشتر بنويسم. حرف تازه اي نيست جز دوسه تا خبر تازه.
ازدواج مجيد جواديان و رضا طايفي. دو تا از دوستان قديمي ام كه واقعا خوشحالم كرد و ديگري پدر شدن دايي گرامي كه به همه شان تبريك مي گويم. اميدوارم روزگار به كام همه باشد. اين هم كلامي سحرانگيز از مولانا بيدل دهلوي:
كجا الوان نعمت زين بساط آسان شود پيدا
كه آدم از بهشت آيد برون تا نان شود پيدا
وصال لذت دنيا هم آسان نيست اي غافل
چو طفلان خون خوري يك عمر تا دندان شود پيدا
در آمريكا مردم از گذشته يكديگر نمي پرسند و حتي اگر پرسشي هم در اين باره بكنند برايشان اهميتي ندارد. آمريكايي ها برخلاف جوامع جهان سومي و اروپايي اهميتي به گذشته فرد نمي دهند. در نتيجه در آمريكا ميتوان كار كرد و پول درآورد و بي اعتنا به گذشته ( كه اغلب در قياس با وضع فعلي مردم در آمريكا خفت بار است ) به راحتي زندگي كرد….بي جهت نيست كه مردم جهان سوم به شكل فردي عاشق آمريكا هستند اما به شكل جمعي از آن متنفرند. زيرا كه مردمان هنگامي كه گردهم مي آيند و جمع مي شوند ناگزير از زاويه اخلاقيات سنتي داوري مي كنند يعني اخلاقياتي كه شايد ديگر در عمق جانشان و در تنهايي شان نه فقط به آن باور ندارند بكله حتي تحقيرش مي كنند.
نيويورك ، كابل ( نشانه شناسي 11سپتامبر) يوسف اباذري و مراد فرهادپور
كتاب كوچك “ نيويورك كابل “ را مدتها پيش خواندم اما امروز يادداشتش را روي كامپيوتر خودم ديدم. روزهاي بدي نيست. آمده ام به يزد و در كنار خانواده ام هستم. هرچند كه چندان دل خوشي از روزگار ندارم. جمعه يا شنبه صبح در خانه خودم هستم.
رنج يا سرخوشي؟ مساله اصلي اين است آقاي شكسپير. اگر جواب اين سوال مرا دادي من هم جواب بودن يا نبودن تو را خواهم داد.
آهای
کسی منو هنوز یادش هست؟
می دونم خیلی وقته که چیزی ننوشتم. روزگار اینجا هنوز برام خیلی سخته. هنوز خیلی مشکل دارم و دستم زیاد به نوشتن این وبلاگ نمی ره.
نگین که حیفه! خودم هم می دونم اما چه می شود کرد؟ به هرحال غم نان هست و کاریش نمی شه کرد.
بگذریم.
بعد از چهار سال تازه نشستم به خوندن « چراغ ها را من خاموش می کنم» نوشته زویا پیرزاد. خیلی دلنشینه. خیلی زیاد. می خونم و آرزو می کنم که تموم نشه، چون لحظه های خیلی خوبی باهاش دارم.
اوضاع کار و بار هم بدک نیست. ولی دارم به رفتن به یه روزنامه فکر می کنم. این مملکت لامصب هیچ چیزش روی روال نیست. همه چیز بعد از انتخابات ریاست جمهوری مشخص می شه. تو پرانتز به اونایی که از قالیباف خوششون می آد یه فایل اطلاعاتی بدم ( می دونستین قالیباف هم از امضا کنندگان اون نامه تهدیدآمیز سپاه به خاتمی بوده؟ خودش به روزنامه شرق گفته. این نامه بعد از جریانات کوی دانشگاه خطاب به خاتمی نوشته شد وبه صورت ضمنی یه جورایی تهدید به کودتا بود)
به هر حال برای هرکاری باید منتظر نتیجه این انتخابات مسخره شد. از همین حالا شرط می بندم مثل انتخابات مجلس هفتم از زشت ترین و مسخره ترین انتخابات جمهوری اسلامی خواهد بود. گوشتی که یه طرفشو باهنر شیره ای و آبادگران خل مشنگ بکشند، از طرف دیگه ناطق و لاریجانی کله ماهی خور، از یه طرف دیگه هم هاشمی و باند مافیایی اش. دیگه معلومه چی از آب درمی آد!
شنیده بودم هاشمی کلی روزنامه نگار خریده ولی باور نمی کردم. روزنامه شرق امروز رو نگاه کنید که آقای زیباکلام چه افاضاتی در مورد آقای هاشمی فرموده اند. خاک تو سر این روشنفکرها کنند که نصف بیشتر بدبختی این مملکت زیر سر بی عرضگی و بی شرفی این جماعته. آدم حالش از هرچی روشنفکر و استاد دانشگاه هست به هم می خوره. فقط آرزو کنید همین یکی دو پنجره ای هم که بعد از هشت سال یه ذره باز شده دوباره بسته نشه. روزگار غریبی ست نازنین!
شبم به حسرت و روزم در انتظار گذشت
تمام مدت عمرم در این دو کار گذشت
و من
تو را مؤمنم ،
بی سودای آزمون .
مسلمانم .
تسليمت
بی پرسش .
سرسپردهء مطلق ، آنگاه که شهادت دادم
تويی و جز تو نيست .
دشوارترین کار
معلم ادبيات سال سوم دبيرستانمان ، مردي كوتاه و كوچك بود. با موهايي كه پيش از سپيد شدن ريخته بودند و دستهاي نازكي كه وزن قلم را هم به سختي تحمل ميكرد. معلوم نبود اين دستها چطور سنگيني بار زندگي را تاب ميآورند.
آقاي شريف ( اسمش همين بود ) معمولا زياد حرف نميزد. هميشه سرش پائين بود و كمتر به بچهها نگاه ميكرد. اما يك بار يادم هست كه خيلي شوخ و شاد آمد سر كلاس. صورتش رنگ گرفته بود و لبخند كمرنگي هم داشت. بچهها ميگفتند كه پسرش از اروپا آمده است.
آن روز آقاي شريف ، بلوز شيري رنگ متناسبي پوشيده بود كه هنوز يادم مانده است. آمد پاي تخته و شروع كرد شعري از شيخ شيراز ، سعدي را شرح دادن. يكي دو تا از بچهها اشكال پرسيدند و نميدانم بحث به كجا رسيد كه آقاي شريف خيلي جدي رو به كلاس كرد و پرسيد:« اصلا بچهها ، شما فكر ميكنيد سختترين كار دنيا چه كاري باشد؟» و خيلي مصمم به همه نگاه كرد. بچهها هم كه تا حالا آقاي شريف را اينطوري نديده بودند ، به وجد آمده بودند و همه اظهارنظر ميكردند. اميد از ته كلاس داد زد: « صبح از خواب بيدار شدن!» و همه خنديدند. محمود گفت:« پول در آوردن». ديگري گفت:« حمام رفتن». من فكر كردم كه مسواك زدن ، شايد هم ازدواج كردن.
آقاي شريف سري تكان داد و خيلي آرام گفت:« شايد شما هم درست بگوييد ، اما من فكر ميكنم « تصميم گرفتن». تصميم گرفتن سختترين كار دنياست. وقتي بداني كه يك تصميم تا پايان عمر بر لحظهلحظه زندگيات اثر خواهد داشت . يا با يك اشتباه ، فرصتهاي بزرگي را از دست خواهي داد كه حسرتش براي هميشه با تو خواهد بود. وقتي اين چيزها را بداني آنوقت باور ميكني كه تصميم گرفتن ، سختترين كار دنياست».
آن روز آقاي شريف چيزهايي هم درباره « ژانپل سارتر» گفت كه حالا يادم نيست. راستش آن روز چندان متوجه نشدم كه چه ميگويد. اما حالا كه بزرگتر شدهام ، كمكم دارم معناي حرفهايش را درك ميكنم. يك تصميم هرچقدر كه بزرگتر و مهمتر باشد ، كار دشوارتر ميشود و اگر خداي نكرده آدم در يكي از اين تصميمهاي بزرگ ، اشتباه كند...كاش زندگي با کليد ctrl+z برمیگشت.
كتاب كوچك حافظ را كه باز ميكنم اين بيت ميآيد. مثل هميشه درست به هدف ميزند: «چو عاشق ميشدم گفتم كه بردم گوهر مقصود / ندانستم كه اين دريا چه موج خونفشان دارد»
اين كتاب كوچك خواجه ، تنها كتاب شعريست كه اينجا با خودم دارم. روزي كه ساك رفتنم را ميبستم برادرم گذاشتش لاي لباسهايم و گفت: بدون حافظ كه نميشه زندگي كرد.
دلم براي كتابهايم تنگ شده است. خيلي بيشتر از خيلي از آدمها. توي اتاق خودم معمولا كنار كتابخانه ميخوابيدم و بعضي وقتها دستم را دراز ميكردم براي حافظ يا بيدل ، سعدي ، مولانا ، شاملو ، فروغ ، بهمني يا منزوي. همانطور خوابيده چند بيتي ميخواندم و خوابم ميبرد. اينجا هم گاهي شبها به عادت اتاق خودم ، دستم را به طرف كتابخانه دراز ميكنم كه ميخورد به ديوار و ميفهماندم كه اينجا ، جايي ديگرست.
اين روزها به خاطر يك طرح تحقيقي نشستهام به دوباره خواندن تاريخ بيهقي. عجيب كتاب دلنشينيست. اوصيكم به خواندن تاريخ بيهقي.
*** ***
هفتة گذشته توي خيابان گاندي جلسهاي بود درباره مدرنيته و امر قدسي. تقريبا همة بزرگان بودند. عزتالله فولادوند با كتوشلوار سفيد و همان هيبت هميشگي كه توي عكسهايش ديده بودم. حنايي كاشاني خيلي جوانتر از آنچه كه خيال ميكردم. دكتر ديناني با چهرهي عبوس و صداي پر و گيرا و ...خيليهاي ديگر كه يادم نيست. انديشمندي ايراني هم كه استاد كالجي در پاريس بود ( اگر اشتباه نكنم دكتر خسروخاور ) ميهمان ويژه بود و بقيه با او بحث ميكردند. آخرين بحث بين او و دكتر ديناني تقريبا به دعوا كشيده شد. حرف رسيد به جهانيشدن و برابري انسانها كه دكتر ديناني با لحني سحركننده راجع به بزرگان فلسفه سخن گفت. حريفش او را به باور اشرافيت فكري متهم كرد و داد زد كه: « نه آقا... همهي آدمها با هم برابرند». ديناني هم با صورت برافروخته فرياد كشيد: « بله حضرت آقا... هر برچسبي ميخواهيد بچسبانيد. افلاطون جان بشريت است. سهروردي خورشيد زمين است. من نميتوانم مولانا را با يك عامي نادان يكي بگيرم...!». من مانده بودم معطل كه كدام درست است اما دلم با ديناني بود.
از جلسه كه بيرون آمدم ساعت ده شب بود. دكمههاي بلوزم را بستم و پياده راه افتادم. نزديكي ونك ، سه چهار نفر از ماموران شهرداري با لباس نارنجي كنار پيادهرو روي كارتون خوابيده بودند. ايستادم و نگاهشان كردم. يكي از آنها كه نشسته بود ، پسرك كمسن و سالي بود با چهرهاي زيبا و موهاي طلايي. خوشوبشي كردم و ليوان چاييام را دادم طرفش. دلش ميخواست اما غرورش نگذاشت كه بگيرد. سرم را پائين انداختم و رفتم. راه ميرفتم و فكر ميكردم كه اينهمه اختلاف طبقاتي آيا محصول جنس نگاه دكتر ديناني نيست؟ شايد خود اين پسرك و خانوادهاش هم مقصر باشند اما وقتي مدل فكري امثال دكتر ديناني حاكم باشد ـ كه ظاهرا هست ـ چارهاي جز تقسيم آدمها به آدمهاي بزرگ و آدمهاي كوچك نيست. فكر كردم ديگر حرفهاي زيباي ديناني برايم جلوهاي ندارد. آدمها به خاطر بودنشان مهم هستند حتي اگر افلاطون نباشند.
*** ***
از اول اين متن ، دلم ميخواهد يك چيز را بگويم و نميشود. دلم ميخواهد بگويم به درك كه جورج بوش دوباره قدرتمندترين مرد جهان شد. مهم نيست. بگذار عوامالناس آمريكايي ، جهان را به گند بكشند. 
دراز كشيدهام و از پنجرهي كوچك خانهام به بيرون نگاه ميكنم. به چنار پيري كه جلوي در خانه خميازه ميكشد. چناري كه در پاييزش ايستاده است و بعد از سالها حتما ديگر ترسي از زرد و عريان شدن ندارد. انگار عارفي كه با جريان پست و بلند روزگار هماهنگ است.
هميشه به اين حالت عرفا حسرت ميبرم. عارف مثل تختهاي چوبي بر امواج زندگيست كه با پستي و بلندي او هم بالا و پايين خواهد رفت. مثل مرغ دريايي روي آب. بيبيم فرو رفتن و غرق.
همان كه مولانا ميگويد: « گر موج عالم پركند هر موج صد اشتر كند
مرغان آبي را چه غم تا غم خورد مرغ هوا»
اول اين غزل رجزش را ميخواند كه: « اي عاشقان اي عاشقان امروز مائيم و شما
افتاده در غرقابهاي... تا خود كه دارد آشنا»
و احساس آسودگي و امنيتش را به رخ ميكشد. داد ميزند كه به پشتوانهي آن نيروي قدرتمندي كه آشناي اوست ، ترسي از پست و بلند روزگار ندارد.
اما هيچ فيلسوفي از اين احساس بهره ندارد. مثل يك بتن سيماني سخت و محكم ايستاده است. با امواج نميرقصد اما همواره بيم فرورفتن در آب را هم با خود دارد.
نميدانم. راستش نميدانم كدامش بهتر است!؟ اما نميتوانم انكار كنم كه حسرت آن احساس آرامش عرفا هميشه با من بوده است.
*** ***
دارم كمكم به خانهي كوچكم عادت ميكنم. به ظرف شستن. به غذا پختن و به تنهايي.
ساختمانهاي بلند و بزرگراههاي تهران انگار مدام به من گوشزد ميكنند كه اينجا كسي چندان تو را به حساب نخواهد آورد. اما احساس آمدن به متن از حاشيه هم هست كه جدا احساس خوشاينديست. توي خيابان كه راه ميروم با خودم ميگويم كه از حالا اين شهر من است. بايد به همه چيزش عادت كنم. به هرحال تجربهي جديد و متفاوتيست.
مهاجرت ، ريسك بزرگ و جسورانهايست. اميدوارم كه ارزشش را داشته باشد.
نوش / لاجرعهي ليالي / در جمع من و اين بغض بيقرار / جاي تو خالي
به دريا مرو گفتمت زينهار وگر مي روي تن به توفان سپار
سالها از کناره ساحل خيرهي دريا بوده ام. خيال رفتن داشتم و مي ترسيدم از سفر.
شنيده بودم که هيچ ماهيگيري از جوي حقيري که به مردابي مي ريزد / مرواريدي صيد نخواهد کرد
مي دانستم که ماندن , عاقبتي جز پوسيدگي ندارد و يقين داشتم که روزي خواهم رفت. حسرت نگاهم را به کرانه دور دريا میدوختم و منتظر آن روز بودم. هميشه منتظر بودم.
امروز , همان روز است. به دريا زده ام!
بر ماهيان تپيدن دريا مبارک است
امروز يادروز فيلسوف و عارف بزرگ ايرانی شيخ بزرگ عالم اشراق
شيخ شهابالدين سهروردی ست.
اين روزها نه مغزم و نه دستهايم چندان کار نمیکنند. رمقی هم برای نوشتن نمانده است. اما دلم نيامد امروز هم ساکت باشم. میگويند منصور حلاج دقيقهای پيش از بردار شدنش به دوستش گفته بود: اين شوريدگی و جنون و بدعاقبتی که میبينی همه از نگاه شورانگيز زنیست که روزی در پشت بامی ديدم و به او خيره شدم(نقل به مضمون)
در باب شيخ اشراق هم اين حکايت هست که دل در گرو دختری شيرين از طايفه پاکدينان داشت و جسارت و بیپروايی اگر در گفتار و نوشتارش بود از برکت شور آن شيرين بود.
عشق آفت زهد خشک و دامان تر است
آتش که گرفت خشک و تر میسوزد
روزگار بهتری را برايم آرزو کنيد که خيلی تلخ و سخت میگذرند اين روزها.
1ـ دنياي orkut هم دنياي جالبيست. از همه جالبتر بحثهايي كه راجع به يك موضوع خاص ميكنند و همه به هم جواب ميدهند. از همه گروههايش هم به نظرم گروه philosophy مفيدترست. اين جمله را آنجا ديدم. از يك خانم لهستاني به نام Irina-Alexandra . بدون دخل و تصرف اينجا مينويسمش. زمان را خيلي قشنگ تعريف كرده است.
time is a concept, a way of knowing how far we are from death, even the death comes somtimes too soon...time doesn`t exist : seconds, minutes, hours, years...are just a way to keep the count, to organize this thing we call..life.
2ـ آغاز سال 83 به شكل وحشتناكي جالب و پيچيده بود برايم. حالا كه نشستهام و يادداشتهاي يكي دوماه اول سال را ميخوانم دارم متوجه ميشوم. با آدمهاي جالبي بودهام.
از يك طرف رامين جهانبگلو كه آخر نگاه مدرن و اشتراك فرهنگهاي مختلف است. از طرف ديگر محمدرضا حكيمي و شاگردش (آقاي حيدري) كه نمايندهي دنياي ماقبل مدرن هستند و سخت پايبند و متعهد به روزگاران گذشته و حديث و كتاب و سنت.
از يك سو نميتوانم فرصت مغتنمي را كه نشستن در كنار رامين جهانبگلو باشد از دست بدهم. به هرحال اين آدم در فضاهاي بسيار متكثر و متنوعي نفس كشيده است و كولهباري گوناگون از نگاه و انديشههاي متفاوت دارد. از سوي ديگر نميتوانم منكر كاريزمايي باشم كه از جانب سنت چون باد خنكي به صورتم ميخورد. جذابيتش براي من خيلي جديترست تا آن سوي ميدان كه افقهاي تازهي دنياي تجدد است.
3 ـ كتاب فيلسوفها و شومنهاي محمد قوچاني را همان وقتها تمام كردم. دربارهاش اينطور يادداشت كردهام: «كتاب چندان عميقي نيست و براي همين خيال ميكنم ميشود راجع به چيزي به نام توهم شناخت مطلب نوشت. به گمانم خيلي از ماها ( از جمله خود قوچاني) به جاي شناخت ، دچار توهم شناخت هستيم. يعني حظي و بهرهاي از چيزي داريم و گمان ميكنيم كه آن را داريم. كاري كه خيلي از ژورناليستهاي ما با بزرگان عالم انديشه ميكنند.
از رمان نيمهي غايب (محمدرضا صفدري) ص 319